تبلیغات
بسم الله

 

 یکشنبه 23 بهمن 1384

[عشق پاک , ]

به یاد

خسرو گلسرخی در سالروز تولدش

 و تقدیم به گنجی وآنان که سر بر دار سپردند و تن به ذلت ندادند.

                                                       تساوی

معلم پای تخته داد می زد
 صورتش از خشم گلگون بود
 و دستانش به زیر پوششی از گردپنهان بود
ولی ‌آخر كلاسی ها
لواشك بین خود تقسیم می كردند
وان یكی در گوشه ای دیگر جوانان را ورق می زد
برای آنكه بی خود های و هو می كرد و با آن شور بی پایان
تساوی های جبری رانشان می داد
خطی خوانا به روی تخته ای كز ظلمتی تاریك
غمگین بود
تساوی را چنین بنوشت
یك با یك برابر هست
 از میان جمع شاگردان یكی برخاست
همیشه یك نفر باید به پا خیزد
به آرامی سخن سر داد
تساوی اشتباهی فاحش و محض است
معلم
مات بر جا ماند
و او پرسید
گر یك فرد انسان واحد یك بود آیا باز
یك با یك برابر بود
 سكوت مدهوشی بود و سئوالی سخت
معلم خشمگین فریاد زد
آری برابر بود
و او با پوزخندی گفت
اگر یك فرد انسان واحد یك بود
آن كه زور و زر به دامن داشت بالا بود
وانكه قلبی پاك و دستی فاقد زر داشت
پایین بود
اگر یك فرد انسان واحد یك بود
آن كه صورت نقره گون
چون قرص مه می داشت
بالا بود
وان سیه چرده كه می نالید
پایین بود
اگریك فرد انسان واحد یك بود
این تساوی زیر و رو می شد
حال می پرسم یك اگر با یك برابر بود
نان و مال مفت خواران
از كجا آماده می گردید
یا چه كس دیوار چین ها را بنا می كرد ؟
یك اگر با یك برابر بود
پس كه پشتش زیر بار فقر خم می شد ؟
 یا كه زیر صربت شلاق له می گشت ؟

یك اگر با یك برابر بود
پس چه كس آزادگان را در قفس می كرد ؟
معلم ناله آسا گفت
بچه ها در جزوه های خویش بنویسید
 یك با یك برابر نیست

 

نوشته شده توسط ساقیا در  یکشنبه 23 بهمن 1384  و ساعت 01:02 ق.ظ

ویرایش شده در سه شنبه 2 اسفند 1384  و ساعت 05:02 ق.ظ

(نظر

 


 دوشنبه 10 بهمن 1384

[عشق پاک , ]

عاشق هیچ كس را نداشت

عاشق می‌خواست به سفر برود. روزها و ماه‌ها و سال‌ها بود كه چمدان می‌بست. هی هفته‌ها را تا می‌كرد و توی چمدان می‌گذاشت. هی ماه‌ها را مرتب می‌كرد و روی هم می‌چید و هی سال‌ها را جمع می‌كرد و به چمدانش اضافه می‌كرد.
او هر روز توی جیب‌‌های چمدانش شنبه و یكشنبه می‌ریخت و چه قرن‌هایی را كه ته‌ته چمدانش جا داده بود.
و سال‌ها بود كه خدا تماشایش می‌كرد و لبخند می‌زد و چیزی نمی‌گفت. اما سرانجام روزی خدا به او گفت: عزیز عاشق، فكر نمی‌كنی سفرت دارد دیر می‌شود؟ چمدانت زیادی سنگین است. با این همه سال و این همه قرن و این همه ماه و هفته چه می‌‌خواهی بكنی؟ عاشق گفت: خدایا، عشق سفری دور و دراز است. من به همه این ماه‌ها و هفته‌ها احتیاج دارم. به همه این سال‌ها و قرن‌ها، زیرا هر قدر كه عاشقی كنم باز هم كم است.
خدا گفت: اما عاشقی سبكی است. عاشقی سفر ثانیه‌هاست. نه درنگ قرن‌ها و سال‌ها.
بلند شو و برو و هیچ چیز با خودت نبر. جز همین چند ثانیه كه من به تو می‌دهم.
عاشق گفت: چیزی با خود نمی‌برم، باشد. نه قرنی و نه سالی و نه ماه و هفته‌ای را. اما خدایا‏، هر عاشقی به كسی محتاج است. به كسی كه همراهی‌اش كند. به كسی كه پابه‌پایش بیاید. به كسی كه اسمش معشوق است. خدا گفت: نه‎‏؛ نه كسی و نه چیزی. «هیچ‌چیز» توشه توست و «هیچ‌كس» معشوق تو. در سفری كه نامش عشق است.
و آنگاه خدا چمدان سنگین عاشق را از او گرفت و راهی‌اش كرد.
عاشق راه افتاد و سبك بود و هیچ چیز نداشت. جز چند ثانیه كه خدا به او داده بود.
عاشق راه افتاد و تنها بود و هیچ‌كس را نداشت. جز خدا كه همیشه با او بود.

 

نوشته شده توسط ساقیا در  دوشنبه 10 بهمن 1384  و ساعت 01:01 ق.ظ

ویرایش شده در دوشنبه 10 بهمن 1384  و ساعت 08:01 ق.ظ

ادامه مطلب

(نظر

 


 سه شنبه 4 بهمن 1384

[عشق پاک , ]

در کوله ات چه داری؟

کوله پشتی اش را برداشت و راه افتاد. رفت که دنبال خدا بگردد و گفت : تا کوله ام از خدا پر نشود بر نخواهم گشت.

نهالی رنجور و کوچک کنار راه ایستاده بود.

مسافر با خنده ای رو به درخت گفت : چه تلخ است کنار جاده بودن و نرفتن.

 و درخت زیر لب گفت :

ولی تلختر آن است که بروی و بی رهاورد برگردی. کاش می دانستی آن چه در جستجوی آنی ، همینجاست.

مسافر رفت و گفت :

یک درخت از راه چه می داند ، پاهایش در گل است. او هیچ گاه لذت جست و جو را نخواهد یافت.

و نشنید که درخت گفت : اما من جستجو را از خود آغاز کرده ام و سفرم را کسی نخواهد دید ، جز آن که باید.

مسافر رفت و کوله اش سنگین بود.

هزار سال گذشت ، هزار سال پر پیچ و خم ، هزار سال بالا و پست . مسافر بازگشت ، رنجور و نا امید.

خدا را نیافته بود ، اما غرورش را گم کرده بود. به ابتدای جاده رسید . جاده ای که روزی از آن آغاز کرده بود.

درختی هزار ساله ، بالا بلند و سبز کنار جاده بود.

زیر سایه اش نشست تا لختی بیاساید. مسافر درخت را به یاد نیاورد. اما درخت او را می شناخت.

درخت گفت : سلام مسافر ، در کوله ات چه داری ، مرا هم مهمان کن.

مسافر گفت : بالابلند تنومندم ، شرمنده ام ، کوله ام خالی است و هیچ چیز ندارم.

درخت گفت : چه خوب ، وقتی هیچ چیز نداری ، همه چیز داری. اما آن روز که می رفتی

در کوله ات همه چیز داشتی ، غرور کمترینش بود ، جاده آن را از تو گرفت.

حالا در کوله ات جا برای خدا هست ، و قدری از حقیقت را در کوله مسافر ریخت.

دست های مسافر از اشراق پر شد و چشم هایش از حیرت درخشید و گفت :

هزار سال رفتم و پبدا نکردم و تو نرفته این همه یافتی!

درخت گفت :

زیرا تو در جاده رفتی و من در خودم. و نور دیدن خود ، دشوارتر از نور دیدن جاده است.

 

 

 

 

نوشته شده توسط ساقیا در  سه شنبه 4 بهمن 1384  و ساعت 05:01 ق.ظ

ویرایش شده در چهارشنبه 5 بهمن 1384  و ساعت 01:01 ق.ظ

(نظر

 


مطالب پیشین...

 

 

 

 

 

 

 

 

 

  شیــــدایی

  دوست

  کنسرت همنوا با بم

  استاد محمدرضا شجریان

 

  فقط به....خاطر....

وبلاگ من ...

  وبلاگ من

  ایمیل من

[yahoo]


بایگانی ...

 نویسندگان

ساقیا (48)


موضوعات

عشق پاک (23)
زندگی (4)
طنزک (4)
شعر و شاعری (4)
دل درد (6)
دعاهای شبانه (1)
زندگینامه بزرگان (1)
اشعار استاد شجریان (5)


 آرشیو

بهمن 1384 (3)
دی 1384 (2)
آذر 1384 (4)
آبان 1384 (1)
مهر 1384 (1)
شهریور 1384 (13)
مرداد 1384 (24)


صفحات

1 2 3 4 5 6 7 ...

 

 

لینكستان ...

  موازی

  چهلچراغ

  من و تنهایی

  سهراب سپهری

  ترانه های پارسی

  ستاره

  موزیک جدید

 

لینكدونی ...

موزیک (-)
خود درگیری های یک سرتق (-)
بهاری (-)
بیسکویت (-)
یکدلی (-)
عاشق سیاهی (-)
افسانه عمر (-)
عشق غبار گرفته (-)
سیب خاکستری (-)
حرفهایی برای گفتن (-)
متن قدیم شب (-)
دلتنگیهای عاشقانه (-)
همراز عشق (-)
حرفهای تمام نشدنی (-)
آینه سنگی (-)
فقط به خاطر تو (-)
داستان جن و ارواح (-)
چتر باز (-)
زیر بارون (-)
آموزش وبلاگ نویسی (-)
دنیای کامپیوتر (-)
وبلاگ اشعار عاشقانه (-)
عشق خیابونی (-)
شعر نو (-)
بچه مخفی (-)
خورشید خانم (-)
عکاسی (-)
مهندس رجیستری (-)
قرمزته (-)
دختر تهرونی (-)
آرشیو لینكدونی

 

جستجو ...

جستجو در بلاگ

 

خبرنامه ...

 

آمار وبلاگ...

امروز :

بازدید های امروز :

بازدید های دیروز :

كل مطالب :

كل نظرها :

كل بازدید ها :

افراد آنلاین : [online]